خرید بک لینک
گاهی پیش می آید که دچار مشکلی در سلامتی تان می شوید که دلیل آن را نمی دانید. گاهی هم این مشکل ادامه دار است و شما را آزار میدهد. علامت های هشدار دهنده سلامتی در این مطلب ۱۲ مشکلی را که در سلامتی تان ایجاد می شود، بیان می کنیم. اینها را نادیده نگیرید و در صورت مشاهده آنها به پزشک مراجعه کنید. ۱. سرگیجه های ناگهانی و شدید وقتی که بی هیچ دلیلی احساس می کنید محیط اطرافتان در حال چرخیدن است و برای راه رفتن نیاز به گرفتن دسته صندلی یا دیوار دارید، باید حتما آن را جدی بگیرید. این نشانه می تواند علامتی مربوط به یک بیماری زمینه ای عروق کرونر و آریتمی قلبی باشد.

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 16:43

زندگی با کسی که دچار یکی از اختلالات عشق است بسیار دشوار است اختلالهای روانی گسترده و متفاوتند. عشق در رابطه هم همیشه از سر دوست داشتن نیست. گاهی عشق و علاقه ناشی از یک اختلال روانی است. زندگی با کسی که دچار یکی از اختلالات عشق است بسیار دشوارتر از آن است که بخواهید نام رابطه را عاشقانه بگذارید. توهم عاشقی، عشق وسواسی و اختلال OCD و اختلال دلبستگی چهار اختلال روانی در رابطه است که با عشق آتشین و دوست داشتن خالصانه در شروع و مراحل اولیه یک رابطه اشتباه گرفته میشوند. این اختلالها معمولا به شیوه عاشقی رومئو ژولیتی تبلیغ و درخواست میشوند ام

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 8:29

پاستای گوجه فرنگی و کاپاریس زمان آماده سازی۱۰ دقیقه زمان پختن۱۵ دقیقه ملیت غذای فرنگی مناسب برای۴ نفر پنیر پارمزان۱ عدد لیمو۵ قاشق غذاخوری کاپاریس۳۵۰ گرم پوره گوجه فرنگی به میزان لازم روغن زیتون۴۰۰ گرم پاستای گوجه فرنگی و کاپاریس از مجموعه دستورغذایی هایجیمی الیور است که سایت آشپزباشی طرز تهیه آن را برای شما آماده کرده است. این پاستا به دلیل داشتن کاپاریس (یا کیپر) طعمی متفاوت دارد و بسیار سریع آماده می شود. آن را امتحان کنید. نکاتی در رابطه با تهیه ی پاستای گوجه فرنگی و کاپاریس: به گزارش آکاایران: ۱- از هر نوع پاستای مورد نظرتان استفاده کنید

برچسب: پاستای گوجه فرنگی,پاستا گوجه فرنگی,پاستای سوسیس و گوجه فرنگی,پاستا با گوجه فرنگی, نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 7:01

مادرها با شروع سال تحصیلی و با دغدغه تغذیه دانش آموزان و میان وعده ها رو به رو هستن، به همین منظور ما این آموزش را برای رفع این مشکل برای شما عزیزان قرار دادیم. مواد لازم: مارشمالو (18) عدد بیسکویت (8) عدد شیر (3/4) شیر پیمانه خامه (1) پیمانه شکر (3/4) پیمانه چیپس شکلات (1 1/2) پیمانه خامه (1/2) پیمانه طرز تهیه: 1-ابتدا بیسکویت ها را خورد میکنیم و داخل قالب را با فویل می پوشانیم. 2-سپس شیر را به بیسکویت اضافه میکنیم و به مدت 10 دقیقه درون فر می گذاریم تا روی آن طلایی شود. 3-مارشمالو را 30 ثانیه درون مایکروویو می گذاریم تا کاملا آب شود خامه و شکر را به آن اضافه می

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 7:01

چکشِ چوبی ثروت در زمانهای بسیار دور، پسر فقیری زندگی میکرد. او عادت داشت به بیرون از خانه برود و هیزم گرد آوری کند. خانوادهاش عادت داشتند چوبهایی را که او گرد میآورد، بفروشند. روزی او مانند همیشه برای بریدن چوب به کوهستان رفت. همیشه وقتی بعد از ظهر فرا میرسید، گرسنهاش میشد و دنبال چیزی میگشت که گرسنگیاش را برطرف کند. از بخت خوبش درخت گردویی پیدا کرد که در جنگل روییده بود. او بالای درخت رفت و شروع کرد به کندن گردوها. او یکی از گردوها را کند و آن را در جیبش کذاشت و با خود گفت: این برای پدرم. یک گردوی دیگر کند و گفت: این برای مادرم. گردوی سومی را کند و گفت

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 7:01

سوسمار مهربان روز خیلی گرمی بود، سوسماری با بچه هایش توی باتلاق کنار آبگیر تن شان را به گل می زدند. از گرمای هوا کلافه شده بودند. به طرف آب رفته و بدن شان را در آب خنک فرو بردند. احساس بهتری پیدا کردند و از آب خنک لذت می بردند. چند دقیقه ی بعد، صدای وحشتناکی شنیده شد. سوسمار به بچه هایش گفت: «شکارچی ها در حال نزدیک شدن هستند. بهتر است که دور شوید.» بچه سوسمارها سریع دور شدند. شکارچی ها نزدیک آبگیر رسیدند. یکی از شکارچی ها که اسمش بیل بود به دوستش، هری، گفت: «می توانیم کیف و کفش زیبایی از پوست این سوسمارها درست کنیم.» هری گفت: «امیدوارم امروز

برچسب: داستان سوسمار مهربان, نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 7:01

نشستن بهلول در مسند هارون روزی بهلول وارد قصر هارون شد و چون مسند ( جای ) خلافترا خالی و بلامانع دید فوراً بدون ترس بالا رفت و بر جای هارون قرار گرفت . چون غلامان خاصدربار آن حال را مشاهده کردند فوراً بهلول را با ضرب تازیانه از مسند هارون پایین آوردند . بهلول به گریه افتاد و در همین حال هارون سر رسید و دید بهلول گریه می کند . از پاسبانان سبب گریه بهلول را سوال نمود . غلامان واقعه را به عرض هارون رساندند . هارون آنها را ملامت نمود و بهلول را دلداری داد و نوازش نمود . بهلول گفت من بر حال تو گریه می کنم نه بر حال خودم به جهت اینکه من به اندازه چند ثانیه بر جای

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 7:01

درمان سینوزیت چگونه سینوزیت را درمان کنیم؟ چگونه از شر سینوزیت رها شویم؟ چگونه خودمان و در خانه سینوس ها را تخلیه کنیم؟ سوالاتی است که امروز به آنها پاسخ داده خواهد شد. جالب است بدانید سینوزیت یکی و شاید شایع ترین مشکل دستگاه تنفسی در سراسر جهان است و تقزیبا همه برای یک بار هم که شده با آن دست و پنجه نرم می کنند. امروز به شما آموزش خواهیم داد که برای درمان سینوزیت های معمول و غیر مزمن راه های خانگی بسایر موثر و چاره سازی و شاید بهتر از دارو های شیمیایی وجود دارد که آنها را مرور می کنیم. سینوزیت بیماری نیست و تنها التهاب و عفونتی است که در داخل حفره ها

برچسب: چگونه سینوزیت را درمان کنیم,چگونه سينوزيت را درمان كنيم,چگونه سینوزیت را درمان کنم,چگونه سینوزیت خود را درمان کنیم,چگونه سینوزیت درمان کنیم, نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 7:00

ماهیخوار و خرچنگ آوردهاند که مرغ ماهیخواری بر لب آبی خانه داشت و همیشه به اندازهی نیاز خود، از آب ماهی میگرفت. روزگار او بد نبود تا اینکه پیری و ناتوانی به او روی آورد و از شکار باز ماند. به کنجی نشست و با خود گفت، دریغا از زندگی که به تندی باد گذشت و از آن چیزی مگر تجربه برایم نماند و امروز همین تجربه شاید مرا بهکار آید. پس باید امروز به جای زور و چالاکی، کار خود را با نیرنگ پیش برم. ماهیخوار با چهرهای اندوهگین بر لب آب نشست. ناگهان خرچنگی او را دید و به نزدش آمد. خرچنگ از اودلیل اندوهش را پرسید و ماهیخوار گفت: «چگونه اندوهگین نباشم هنگامی

برچسب: ماهیخوار و خرچنگ,مرغ ماهیخوار و خرچنگ,داستان مرغ ماهیخوار و خرچنگ, نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 16:28

ایده جدید سال 1853 مردم برخی کشورها به کالیفرنیا می آمدند. آن ها به دنبال طلا می گشتند. آن ها به پولدار شدن فکر می کردند. لیوای استروس یکی از آنها بود. او 24 سال داشت و آلمانی تبار بود و نیز مانند بقیه به دنبال پولدار شدن و کشف طلا... او پارچه ای از کشور آلمان برای ساخت چادر (خیمه گاه) در معدن طلا با خود آورده بود. مردی از او پرسید: می خواهی با این پارچه چه کار کنی؟ او گفت: می خواهم چادر (خیمه گاه) بسازم. مرد گفت: من به چادر نیاز ندارم اما من یک شلوار خیلی مقاوم لازم دارم! شلوار من رو نگاه کن. پر از سوراخ است! لیوای استروس شلواری از آن پارچه ی مقاوم ساخت. آن مرد با

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 14:26

ذکاوت بوعلی در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمیرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد، دختر اجازه نمیدهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمیگذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوانتر میشود. تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم... پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 14:26

یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود: « منطق ماشین دودی». می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می گفت من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم. وقتی بچه بودم، منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آن وقتها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران-شاه عبدالعظیم بود. من می دیدم که قطار وقتی در ایستگاه بود، بچه ها دورش جمع می شوند و آن را تماشا می کنند و به زبان حال می گویند: « ببین چه موجود عجیبی است!» معلوم بود که یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ایستاده بود، با یک

برچسب: منطق ماشین دودی,منطق ماشین دودی شهید مطهری, نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 14:26

دروغهای مادرم داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت: "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم. " و این اولین دروغی بود که به من گفت. زمان گذشت وقدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که درکنار منزلمان بود میرفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نمو خوبی داشته باشم. یکدفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی

برچسب: داستان غم انگیز,داستان غم انگیز کوتاه,داستان غم انگیز عاشقانه,داستان غم انگیز عشق,داستان غم انگیز جدایی,داستان غم انگیز عشقی,داستان غم انگیز واقعی,داستان غم انگیز مادر,داستان غم انگیز خیانت,داستان غم انگیز کوتاه عاشقانه, نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 14:25



بهلول و طعام خلیفه


آورده اند که هارون الرشید خوان طعامی برای بهلول فرستاد . خادم خلیفه طعام را نزد بهلول آورد و


پیشاوگذاشت و گفت این طعام مخصوصخلیفه استو برای تو فرستاده استتا بخوری . بهلول طعام


را پیشسگی که در آن خرابه بود گذاشت . خادم بانگبه او زد که چرا طعام خلیفه را پیشسگ


گذاردی ؟بهلول گفت: دم مزن اگر سگبشنود این طعام از آن خلیفه است او هم نخواهد خورد .


برچسب: بهلول و طعام خلیفه, نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 14:25

ماهی را میشود به انواع مختلف طبخ کرد ما اینجا برای شما طرز تهیه تارتلت ماهی دودی را آورده ایم. مواد لازم برای تهیه ی خمیر تارتلت: آرد ۱۲۵ گرم نمک یک چهارم قاشق چایخوری کره ۷۵ گرم زردهی تخم مرغ ۱ عدد ماست به اندازهی کافی مواد لازم برای مواد رویه تارتلت ماهی دودی: ماهی دودی ۲۰۰ گرم آبِلیموی تازه نصف لیمو کره ۲۵ گرم پیاز خردکرده ۱ عدد قارچ ۵۰ گرم تخم مرغ ۲ عدد خامه ۶ قاشق سوپخوری پنیر گودا ۱۰۰ گرم جعفری خرد کرده ۱ قاشق سوپخوری ادویه به مقدار کافی  طرز تهیه: 1. آرد را در ظرفی ا

برچسب: طرز تهیه تارتلت,طرز تهیه تارتلت میوه,طرز تهیه تارتلت میوه ای,طرز تهیه تارتلت گردویی,طرز تهیه تارتلت شکلاتی,طرز تهيه تارتلت,طرز تهیه تارتلت توت فرنگی,طرز تهیه تارتلت پنیر,طرز تهیه تارتلت شکلات,طرز تهیه تارتلت نارگیلی, نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 0:40

داستان آموزنده نمیتونم یک خانم معلمی در آمریکا کاری کرد که اسم او در تمام کتاب های تربیتی و پرورشی چاپ شد. تمام دوستانی که در دانشگاه علوم تربیتی و روانشناسی تربیتی خوندن امکان ندارد که قضیه این خانم رو نخونده باشند. معلمی با 28 سال سابقه کار به اسم خانم "دُنا". خانم دُنا یک روز رفت سر کلاس با یک جعبه کفش. جعبه ی کفش رو گذاشت روی میز. به دانش آموزها گفت "بچه ها میخوام "نمی تونم هاتون" رو یا بنویسید یا نقاشی کنید و اینها رو بیارید بریزید در جعبه ی کفشی که روی میز منه" "من نمی تونم خوب فوتبال بازی کنم." " من نمی تونم دوچرخه سواری کنم." "من نمی تونم درس ریاضی

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 0:40

یکی از صبح های سرد زمستان، مردی در متروی واشنگتن، ویولن می نواخت. او به مدت 45 دقیقه، 6 قطعه از "باخ" را نواخت. در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می رفتند. بعد از 3 دقیقه : یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود. 4 دقیقه بعد : ویولنیست، نخستین پولش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد. 5 دقیقه بعد : مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت. 10 دقیقه بعد : پسربچه سه ساله ای که در حالی

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 0:40

.چوپان وزیر چوپانى به مقام وزارت رسید. هر روز بامداد بر مى خاست و کلید بر مى داشت و درب خانه پیشین خود باز مى کرد و ساعتى را در خانه چوپانى خود مى گذراند. سپس از آنجا بیرون مى آمد و به نزد امیر مى رفت. شاه را خبر دادند که وزیر هر روز صبح به خلوتى مى رود و هیچ کس را از کار او آگاهى نیست. امیر را میل بر آن شد تا بداند که در آن خانه چیست. روزى ناگاه از پس وزیر بدان خانه در آمد. وزیر را دید که پوستین چوپانى بر تن کرده و عصاى چوپانان به دست گرفته و آواز چوپانى مى خواند. امیر گفت: اى وزیر ! این چیست که مى بینم! ؟ وزیر گفت : هر روز بدین جا مى آیم تا ابتداى خویش را فرامو

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 0:40

پند فرمانده در خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت، ولی سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، یک سکه از جیب خود بیرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا می اندازم. اگر رو بیاید، پیروز می شویم، اگر پشت بیاید، شکست می خوریم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه با دقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند. پس از پایان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: قربان، شما و

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 0:40

بدرستی که شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است. امام حسین(ع) ناتوان ترین مردم کسی است که از دعا کردن واماند و بخیل ترین مردم کسی است که از سلام کردن واماند. امام حسین(ع) چه دارد آن کس که تو را ندارد؟ و چه ندارد آن که تو را دارد؟ آن کس که به جای تو چیز دیگری را پسندد و به آن راضی شود، مسلما زیان کرده است . امام حسین(ع) آن که در کاری که نافرمانی خداست بکوشد، امیدش را از دست می دهد و نگرانیها به او رو می آورد. امام حسین(ع) بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد. امام حسین(ع) کسی که تو را دوست دارد، از تو انتقاد می کند و کسی که ب

برچسب: جملات کوتاه و زیبای انگلیسی,جملات کوتاه و زیبای عاشقانه,جملات کوتاه و زیبای فیس بوکی,جملات کوتاه و زیبای روانشناسی,جملات کوتاه و زیبای ورزشی,جملات کوتاه و زیبای صادق هدایت,جملات کوتاه و زیبای فلسفی,جملات کوتاه و زیبای مذهبی,جملات کوتاه و زیبای قرآنی,جملات کوتاه و زیبای ادبی, نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 0:40

نامه ی بدون نقطه نوشته ای که می خوانید نامه ای است که” مرحوم میرزا محمد الویری” به مرحوم احمدخان امیر حسینی سیف الممالک فرمانده فوج قاهر خلج نوشته که شروع تا پایان نامه از حروف بی نقطه الفبا انتخاب و در نوع خود از شاهکارهای ادب زبان پارسی به شمار می آید. انگیزه نامه و موضوع آن کمی در آمد و کثرت عائله و تنگی معیشت بوده است. این نامه در زمان ناصرالدین شاه بوده. متن نامه : سر سلسله امرا را کردگار احد، امر و عمر سرمد دهاد. دعا گو محمد ساوه ای در کلک و مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر. ملک الملوک کلامم و معلم مسائل حلال و حرام. در کل ممالک محروسه اسم و رسم دار

برچسب: نامه ی بدون نقطه, نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:24

مدرسهای دانشآموزان را با اتوبوس به اردو میبرد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک میشود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود: «حداکثر ارتفاع سه متر» ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود ولی چون راننده قبلا این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل میشود اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده میشود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف میکند. پس از آرام شدن اوضاع مسئولین و راننده پیاده شده و از دیدن این صحنه ناراحت میشوند. پس از بررسی اوضاع مشخص میشود که یک لایه آسفالت جدید روی جاده کشیدهاند که باعث این اتفاق شده

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:24

پیرمرد والاغ کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادا

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:23

پاورچین لحاف سنگین و چرک مرده را کنار زد و نشست سر جایش. با گوشهای تیز سعی کرد صدایی بشنود، اما فقط سکوت بود و سکوت. خودش را کشاند طرفِ در، دستش را گیر داد به لبه پایینی و بازش کرد. سفیدیِ برف، چشمش را زد. با خودش گفت: امروز در این قلعه مخروبه و دورافتاده از روستا، با این برف و پاهای علیل، چه کسی به دادش میرسد؟ ناامیدانه در را بست و برگشت به زیر لحاف ضخیم و هزار وصله. *** دیروز آنقدر اوقات تلخی کرده بود که به این زودیها خبری از غلام نباشد. هرچه بدخُلقی بود سرش خالی کرد. عادت همیشگیاش بود، میخواست همه بدبختی و آوارگی را فریاد بکشد سر پیرمرد. غلام و

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 17:23

((( داستان مهم و هشدار دهنده ))) دختر گلم دختر گلم حالا شده همسر گلم! نقل یک ماجرای واقعی . دختری حدود 20 ساله در دانشگاه برای مشاوره به من مراجعه کرده بود و می گفت: "من عاشق شده ام!" گفتم: عاشق چه کسی؟ . گفت: عاشق شوهر خاله ام شده ام! و این صرفا یک عشق ظاهری و قلبی نیست بلکه قضیه ازدواج در میان است! به خانمش که خاله من است گفته می خواهی از زندگی من بیرون برو می خواهی بمان من می خواهم زن بگیرم! فقط به او نگفته که زن دومم دختر خواهر خودت است!” گفتم: “چند سالش است لابد خیلی خوش تیپه !؟” . گفت: “ شاید برای دیگران نباشه چون حدود 60 سال دارد ولی برای من هست!” گفتم: “حتما

برچسب: دختر گلم دختر گلم حالا شده همسر گلم, نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 20:44

داستان زیبای مداد و پاک کن مداد : متاسفم پاک کن : چرا ؟ تو هیچ کار اشتباهی نکردی مداد : متاسفم چون به خاطر من اذیت می شوی هر وقت که من اشتباه می کنم ، تو همیشه آماده ای آن را پاک کنی. ولی وقتی اشتباهاتم را پاک می کنی بخشی از وجودت را از دست می دهی و هر بار کوچک و کوچکتر می شوی . پاک کن : اما برای من مهم نیست ! @kettab من ساخته شده ام تاهر وقت تو اشتباه کردی به تو کمک کنم با این که می دانم روزی تمام خواهم شد و دیگری جای من را خواهد گرفت . من رضایت دارم !پس لطفا ناراحتی را کنار بگذار.. گفتگو بین مداد و پاک کن برایم الهام بخش بود. والدین ، همچو پاک کن و فرزندان مانند

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 20:44

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند… ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان

برچسب: داستان کوتاه برای کودکان,داستان کوتاه برای کودکان دبستانی,داستان کوتاه برای نوجوانان,داستانهای کوتاه برای بچه ها,داستانهای کوتاه برای نوجوانان,داستان كوتاه براي كودكان,داستان کوتاه انگلیسی برای کودکان,داستان کوتاه جنگل برای کیست,دانلود داستان کوتاه برای اندروید,داستان کوتاه قرآنی برای کودکان, نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 20:44

معلم مدرسهای با اینکه ﺯﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﻨﺠﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺮﺳﺪﻧﺪ: «ﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﻨﻪ ﺩﺍﺭﺍ ﻨﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗ خوبی ﻫﺴﺘ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﺮﺩﻩﺍ؟» معلم گفت: « ﺯﻧ ﺑﻮﺩﻪ ﺩﺍﺭﺍ ﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﺪ ﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺮ یک بار ﺩﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﺬﺍﺷﺖ ﺎ به هر ﻧﺤﻮ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﺍﻧﺪﺍﺯد. ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﻮﺩ ﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا آورد. ﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ کنار میدان شهر ﺭﻫﺎ میکرد. ﺻﺒﺢ ﻪ میآمد، ﻣﺩﺪ ﻪ

برچسب: نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 20:44

ﻣﺎﻫ ﻣﻮﻥ ﻫ ﻣﺨﻮﺍﺳﺖ ﻪ ﺰ ﺑﻪ ﺗﺎ ﺩﻫﻨﺸﻮ ﺑﺎﺯ ﻣﺮﺩ ﺁﺏ ﻣﺮﻓﺖ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﻭ ﻧﻤﺘﻮﻧﺴﺖ ﺑﻪ ... ﺩﺳﺖ ﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺁﻮﺍﺭﻮﻡ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﺮﺩ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟ ﺑﺎﻻ ﻭ ﺎﻦ ﺮﺪﻥ .. ﺩﻟﻢ ﻧﻮﻣﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻨﺪﺍﺯﻣﺶ ﺍﻭﻥ ﺗﻮ، ﺍﻧﻘﺪ ﺑﺎﻻ ﺎﻦ ﺮﺪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﺧﻮﺍﺑﺪ !!... ﺩﺪﻡ ﺗﺎ ﺧﻮﺍﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﻦ ﻣﻮﻗﺴﺖ ﺑﺬﺍﺭﻣﺶ ﺗﻮ ﺁﻮﺍﺭﻮﻡ ﻭﻟ ﺍﻻﻥ ﻨﺪ ﺳﺎﻋﺘﻪ ﺑﺪﺍﺭ ﻧﺸﺪﻩ.. ﻌﻨ ﻓ ﻨﻢ ﺑﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺩﺪﻩ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻤﺶ ﺍﻭﻥ ﺗﻮ ﻗﻬﺮ ﺮﺩﻩ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ !!... ﺍﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺑﻌﻀ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﻮﻧﻪ ... ﺩﻭﺳﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻢ ...

برچسب: ماهي قصة موناليزا,ماهي قصة مارلين مونرو,ماهي قصة مونامور,ماهي قصة مونيكا, نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 20:44

من ؟ من عاشق خودش بودم و کل خانوادهاش . لعنتیهای دوستداشتنی ، همهشان زیبا و خوشتیپ و شیکپوش . به خانه ما که میآمدند ، حالم عوض میشد . نه که عاشق باشم نه ، بچه ده یازده ساله از عشق چه میفهمد ؟ فقط مثلا یادم هست یک بار مدادرنگی بیست و چهار رنگی را که دوست پدرم از آلمان برای سال تحصیلیم آوردهبود نوی نو نگه داشتم تا عید ، که اینها آمدند و هدیه کردم به او . که جا گذاشت و برگشت به شهر قشنگ خودشان .... یک بار هم کفشهای پدرش را در راه پله پشتبام پنهان کردم تا دیرتر بروند و دخترک بتواند کارتون - فکر کنم - نِل را تا انتها ببیند . این بار اما داستان فرق م

برچسب: وقتی که عشقت ناراحته, نویسنده: اشکان رستگار تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 20:44

صفحه بندی